دردم از یار است و درمان نیز هم
RSS
FreeCod Fall Hafez
سايت بهاربيست
قالب وبلاگ
پست آخر وبلاگم باز هم برای توووووووووو
چقدر از تو سرودم! نه خواندی و نه شنیدی
چگونه پر بگشایم به سوی شعر جدیدی
چگونه از تو بگیرم تقاص آن کلماتی
که در تب هیجان تو سوختند و ندیدی
هنوز هم که هنوز است مانده ام... به چه قیمت؟!
تمام دار و ندار مرا به چند خریدی؟
هنوز هم که هنوز است مانده ام چه شد اصلا" -
به یک اشاره نشستی به یک اشاره پریدی
بگو چرا؟ به چه جرمی؟ مرا ... چرا و چراها
چرا؟! و هیچ نگفتی... چرا؟! و باز رمیدی
تو در نهایت این داستان بی سر و سامان
به هیچ چیز به جز حرف های من نرسیدی
قرار بود بماند برای روز مبادا
ولی تو پای غزل را به این میانه کشیدی
عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت
دل ، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت
این درد جانگداز زمن روی برنتافت
وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد در این سال های سخت
من بودم و نوای دل بینوای من
دردا كه بعد از آن همه امید و اشتیاق
دیر آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از یاد تو كجا بگریزم كه بی گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود می كنم نگاه
كاین صورت مجسم رنج است یا منم ؟
امروز این تویی كه به یاد گذشته ها
در چشم رنجدیده من می كنی نگاه
امروز این منم كه پریشان و دردمند
می سوزم و ز عهد كهن یاد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد می كنم .
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین
ای بس حدیث تلخ كه ناگفته مانده است .
گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی : ” غمین مباش كه آن كور و این كر است “ !
دیدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه
چیزی نمی تونم بگم...
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
بخوان براي دلم با صداي باراني
شكسته شيشه ي قلبم مگر نمي داني
ترا قسم به صداي پر از تب و تابت
غزل بخوان كه دلم شد دوباره طوفاني
نه اديبـم ، نه شاعــــرم ، امــا
عاشـقـم ، همكلام مـي خواهم
از شـــراب نگــاه پــر شــورت
جيره هر صبح و شام مي خواهم
قسمت عاشقان اگـر درد است
من همان را تمام مي خواهم
تا كه در شعــر من شـرار افتد
واژه را از تـو وام مي خـواهـم
قصه كوته كنم كه در ره وصل
دور دنيا به كـام مـي خواهـم